انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس توییتر فیس بوک
+ ارسال موضوع جدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9
Like Tree9Likes
  • 1 Post By Sharareh
  • 1 Post By Sharareh
  • 1 Post By Sharareh
  • 1 Post By Sharareh
  • 1 Post By Sharareh
  • 1 Post By Sharareh
  • 1 Post By Sharareh
  • 1 Post By Sharareh
  • 1 Post By Sharareh

موضوع: اشعـــــــار « سیاوش کسرایی »

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    ۹۱-آذر-پنجشنبه
    عنوان کاربر
    کاربـــــــــــرفعــــــــــال
    میانگین پست در روز
    0.40

    Apple ipad 2

    Esteghlal

    Manoto1

    BMW

    091

    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,589
    سطح
    1
    Points: 1,589, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    101
    سپاس شده 241 در 99 پست

    اشعـــــــار « سیاوش کسرایی »



    بیوگرافی؛
    سیاوش کَسرائی
    (۵ اسفند ۱۳۰۵ هشت بهشت اصفهان - ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ وین) شاعر، از اعضای کانون نویسندگان ایران و از فعالان سیاسی چپ-گرای تاریخ معاصر ایران بود.



    سیاوش کسرائی سراینده منظومه-ی «آرش کمانگیر» نخستین منظومه حماسی نیمایی است. وی یکی از شاگردان نیما یوشیج بود که به سبک شعر او وفادار ماند. از جمله مجموعه شعرهای به جا مانده از سیاوش کسرائی، می-توان به مجموعه شعر آوا، آرش کمانگیر، مهره سرخ، در هوای مرغ آمین، هدیه برای خاک، تراشه-های تبر، خانگی، با دماوند خاموش و خون سیاوش اشاره کرد.



    او دانش-آموخته دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بود. سیاوش کسرائی از بنیان-گذاران انجمن ادبی شمع سوخته بود. او سالیان دراز در حزب تودهٔ ایران فعالیت داشت.


    خانواده و زندگی شخصی

    سیاوش کسرائی صاحب فرزندی به نام بی-بی- کسرائی بود. هم-چنین «مهری»، همسر سیاوش کسرائی، طراح و خیاط معروفی در شهر تهران بود. به گفته بی-بی-کسرائی، مادرش «سفارش لباس قبول می-کرد و زندگی ما با سرانگشت هنرمندانه مادرم تامین می-شد».



    خانه--ی سیاوش کسرائی در سال-های نخست انقلاب ۱۳۵۷ ایران، یکی از جاهایی بود که نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب توده ایران به آن رفت-وآمد می-کرد.

    اخراج از کانون نویسندگان ایران

    در سال ۱۳۵۸ خورشیدی، هیات دبیران کانون نویسندگان ایران که عبارت بودند از باقر پرهام، احمد شاملو، محسن یلفانی، غلامحسین ساعدی و اسماعیل خوئی تصمیم به اخراج سیاوش کسرائی، به-آذین، هوشنگ ابتهاج ، فریدون تنکابنی و برومند گرفتند. این تصمیم نهایتا به تایید مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران رسید و منجر به اخراج کل عناصر توده-ای، به همراه این پنج تن، از کانون نویسندگان ایران شد.

    مهاجرت، تبعید و مرگ

    سیاوش کسرائی پس از یورش نیروهای امنیتی حکومت جمهوری اسلامی ایران به کادرهای حزب توده ایران در زمستان سال ۱۳۶۲ به همراه خانواده-اش از ایران خارج شد. ابتدا در کابل و سپس در مسکو و پس از فروپاشی بلوک شرق به وین مهاجرت کرد.



    سیاوش کسرایی پس از خروج از ایران و در طول اقامتش در افغانستان، در رادیو زحمت-کشان که از شهر کابل پخش می-شد، مشغول به فعالیت شد. ابوالفضل محققی از دوستان و همکاران سابق سیاوش کسرایی در رادیو زحمت-کشان نقل می-کند که در زمان تصدی وی به عنوان «مسئول بخش ادبی رادیو»، هیچ-گاه شعری از احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث یا فروغ فرخزاد خوانده و پخش نشد.



    سیاوش کسرایی از «نسل چهارم» و از آخرین نسل مهاجران ایرانی به اتحاد جماهیر شوروی بود. او از زندگی در شوروی رنج می-کشید و تجربه درونی و رنج روحی خود را در سروده «دلم هوای آفتاب می-کند» را وصف کرده است وی در ۶۹ سالگی پس از عمل جراحی قلب و ابتلا به ذات-الریه در وین، پایتخت اتریش درگذشت و در «بخش هنرمندان» گورستان مرکزی شهر وین به خاک سپرده شد.



    سیاوش کسرایی، بر طبق وصیتش «هوشنگ ابتهاج» را متولی آثارش کرده است.

    مراسم ختم

    به مناسبت درگذشت سیاوش کَسرایی، گروهی از دوستان و هم-فکرانش مراسم ختمی را در یکی از مساجد تهران برایش ترتیب دادند که این مراسم توسط حامیان و هواداران حکومت جمهوری اسلامی، موسوم به گروه انصار حزب-الله و به فرماندهی ذبیح-الله بخشی-زاده برهم زده شد.



    منبع : ویکی پدیا
    Benita likes this.


    گاهی فقط باید لبخنـــد بزنــی ...

    سکــــوت کنـی و رد بشــی ...
    بــذار خیــال کنــن که نفهمیــــدی!
    .
    .

  2. 2 کاربر از پست مفید Sharareh سپاس کرده اند .

    Benita (پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۱),م.ه.د.ی (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲)

  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    ۹۱-آذر-پنجشنبه
    عنوان کاربر
    کاربـــــــــــرفعــــــــــال
    میانگین پست در روز
    0.40

    Apple ipad 2

    Esteghlal

    Manoto1

    BMW

    091

    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,589
    سطح
    1
    Points: 1,589, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    101
    سپاس شده 241 در 99 پست

    پس از من شاعری آید



    پس از من شاعری آید

    که اشکی را که من در چشم رنج افروختم

    خواهد سترد.



    پس از من شاعری آید

    که قدر ناله هایی را که گستردم نمی داند،

    گلوی نغمه های درد را خواهد فشرد.



    پس از من شاعری آید

    که در گهواره ی نرم سخن هایم شنیده لای لای من

    که پیوند طلایی دارد او با من،

    و این پیوند روشن قطره های شعرهای بیکران ماست، ولی بیگانه ام با او

    و او در دشتهای دیگری گردونه می تازد.



    پس از من شاعری آید

    که شعر او بهار بارور در سینه اندوزد،

    نمی انگیزدش رقص شکوفه های شوم شاخه ی پاییز؛

    که چشمانش نمی پوید

    سکوت ساحل تاریک را چون دیده ی فانوس؛

    و او شعری برای رنج یک حسرت

    که بر اشکی است آویزان نمی سازد.



    پس از من شاعری آید

    که می خندند اشعارش،

    که می بویند آواهای خودرویش

    چو عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج؛

    که می رویند الحانش

    غبار کاروانهای قرون درد و خاموشی.



    پس از من شاعری آید

    که رنگی تازه دارد رنگدان او،

    زداید صورت خاکستر از کانون آتش های گرم خاطر فردا،

    زند بر نقش خونین ستم

    رنگ فراموشی.



    پس از من شاعری آید

    که توفان را نمی خواهد، نمی جوید امیدی را درون یک صدف در قعر دریاها.

    نمی شوید به موج اشک

    چشم آرزویش را.



    پس از من شاعری آید

    که می روبد بساط شعرهای پیش،

    که می کوبد همه گلها به پای خویش؛

    نمی گیرد به خود زیبایی پرپر

    نگاه جستجویش را.



    پس از من شاعری آید

    که با چشمم ندارد آشنایی آسمان های خیال او،

    و او شاید نداند

    می مکد نشت جوانی را ز لبهای جهان من،

    و یا شاید نداند

    غنچه های عمر ناسیراب من بشکفته در کامش،

    و یا شاید نداند

    در سحرگاه ورودش همچو شب من رنگ خواهم باخت.



    پس از من شاعری آید

    که من لب های او را در دهان شعرهای خویش می بوسم.

    اگرچه او نخواهد ریخت اشکی بر مزار من

    من او را در میان اشک و خون خلق می جویم،

    و من او را درون یک سرود فتح خواهم ساخت.



    سیاوش کسرایی
    Benita likes this.


    گاهی فقط باید لبخنـــد بزنــی ...

    سکــــوت کنـی و رد بشــی ...
    بــذار خیــال کنــن که نفهمیــــدی!
    .
    .

  4. 2 کاربر از پست مفید Sharareh سپاس کرده اند .

    Benita (پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۱),م.ه.د.ی (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲)

  5. Top | #3

    تاریخ عضویت
    ۹۱-آذر-پنجشنبه
    عنوان کاربر
    کاربـــــــــــرفعــــــــــال
    میانگین پست در روز
    0.40

    Apple ipad 2

    Esteghlal

    Manoto1

    BMW

    091

    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,589
    سطح
    1
    Points: 1,589, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    101
    سپاس شده 241 در 99 پست
    درخت

    تو قامت بلند تمنایی ای درخت

    همواره خفته است در آغوشت آسمان

    بالایی ای درخت

    دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

    زیبایی ای درخت

    وقتی كه بادها در برگ های در هم تو لانه می كنند

    وقتی كه بادها گیسوی سبز فام تو را شانه می كنند

    غوغایی ای درخت

    وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است

    در بزم سرد او

    خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

    در زیر پای تو

    اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان

    صبحی ندیده است

    تو روز را كجا خورشید را كجا

    در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت

    چون هراز رشته تو با جان خاكیان

    پیوند می كنی

    پروا مكن ز رعد

    پروا مكن ز برق كه بر جایی ای درخت

    سر بركش ای رمیده كه همچون امید ما با مایی این یگانه و تنهایی

    ای درخت



    سیاوش کسرایی
    Benita likes this.


    گاهی فقط باید لبخنـــد بزنــی ...

    سکــــوت کنـی و رد بشــی ...
    بــذار خیــال کنــن که نفهمیــــدی!
    .
    .

  6. 2 کاربر از پست مفید Sharareh سپاس کرده اند .

    Benita (پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۱),م.ه.د.ی (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲)

  7. Top | #4

    تاریخ عضویت
    ۹۱-آذر-پنجشنبه
    عنوان کاربر
    کاربـــــــــــرفعــــــــــال
    میانگین پست در روز
    0.40

    Apple ipad 2

    Esteghlal

    Manoto1

    BMW

    091

    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,589
    سطح
    1
    Points: 1,589, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    101
    سپاس شده 241 در 99 پست

    له له و تنفس


    خوابم نمی برد
    گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
    باور نمی کنی
    اما
    من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
    محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
    پیوسته باز می شنوم در درون شب
    من رویش گیاه و رشد نهالان
    پرواز ابرها تولد باران
    تخمیرهای ساکت و جادویی زمین
    من نبض خلق را
    از راه گوش می شنوم آری
    همواره من تنفس دریای زنده را
    تشخیص می دهم
    باور نمی کنی
    اما
    در زیر پاشنه هر در
    در پشت هر مغز
    من له له سگان مفتش را
    پی جوی و هرزه پوی
    احساس می کنم
    حتی
    از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق
    نان و گل و سلامت و آزادی
    می بینم آشکار
    این پوزه های وحشت را
    له له زنان و هار
    آن گیاه از میان صداهای گونه گون
    این له له آن تنفس
    هر دم بلند
    بنهفته هر صدایی دیگر
    تا آستان قلبم بی تاب
    نردیک می شوند
    نزدیک می شوند و خوابم نمی برد
    اینک منم مهاجم و محبوس
    لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین
    قربانی سگان تکاپو
    می گردم و به بازوانم مواج
    هر چیز را به گردم می گردانم
    می ترسم
    اما می ترسانم
    دندان من از خشم به هم سوده می شود
    آشوب می شود دل من درد می کشم
    با صد هزار زخم که در پیکرم مراست
    دریا درون سینه من جوش می زند
    فریاد می زنم
    ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ
    دشنام می دهم به شما با تمام جان
    قی می کنم به روی شما از صمیم قلب
    جان سفره سگان گرسنه
    تن وصله پوش زخم
    چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار
    در گرگ و میش صبح
    تابم تب آوریده و خوابم نمی برد
    Benita likes this.


    گاهی فقط باید لبخنـــد بزنــی ...

    سکــــوت کنـی و رد بشــی ...
    بــذار خیــال کنــن که نفهمیــــدی!
    .
    .

  8. 2 کاربر از پست مفید Sharareh سپاس کرده اند .

    Benita (پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۱),م.ه.د.ی (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲)

  9. Top | #5

    تاریخ عضویت
    ۹۱-آذر-پنجشنبه
    عنوان کاربر
    کاربـــــــــــرفعــــــــــال
    میانگین پست در روز
    0.40

    Apple ipad 2

    Esteghlal

    Manoto1

    BMW

    091

    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,589
    سطح
    1
    Points: 1,589, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    101
    سپاس شده 241 در 99 پست

    پویندگان


    آنان به مرگ وام ندارند
    آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
    آنان که ترس را
    تا پشت مرزهای زمان راندند
    آنان به مرگ وام ندارند
    آنان فراز بام تهور
    افراشتند نام
    آنان
    تا آخرین گلوله جنگیدند
    آنان با آخرین گلوله خود مردند
    آری به مرگ وام ندارند
    آنان
    عشاق عصر ما
    پویندگان راه بلا راه بی امید
    مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
    گل های آتشین
    در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
    این خواهر و برادر من آیا
    شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
    پیش از طلوع طالع
    امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
    بیدار باش را
    Benita likes this.


    گاهی فقط باید لبخنـــد بزنــی ...

    سکــــوت کنـی و رد بشــی ...
    بــذار خیــال کنــن که نفهمیــــدی!
    .
    .

  10. 2 کاربر از پست مفید Sharareh سپاس کرده اند .

    Benita (پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۱),م.ه.د.ی (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲)

  11. Top | #6

    تاریخ عضویت
    ۹۱-آذر-پنجشنبه
    عنوان کاربر
    کاربـــــــــــرفعــــــــــال
    میانگین پست در روز
    0.40

    Apple ipad 2

    Esteghlal

    Manoto1

    BMW

    091

    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,589
    سطح
    1
    Points: 1,589, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    101
    سپاس شده 241 در 99 پست


    پرستوها در باران


    عطر طراوت بود باران
    آغوش خالی بود خاک پاک دامان
    اما ستوه از دست بسته
    اما فغان از پای دربند
    چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
    واندر لبان خورشید لبخند
    آن یک درودی گفت بردوست
    این یک نویدی را صلا داد
    تا سرب و باروت
    بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
    عطر جوانی شست باران
    آغوش پر آغوش عاشق ماند خاک سرخ دامان
    Benita likes this.


    گاهی فقط باید لبخنـــد بزنــی ...

    سکــــوت کنـی و رد بشــی ...
    بــذار خیــال کنــن که نفهمیــــدی!
    .
    .

  12. 2 کاربر از پست مفید Sharareh سپاس کرده اند .

    Benita (پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۱),م.ه.د.ی (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲)

  13. Top | #7

    تاریخ عضویت
    ۹۱-آذر-پنجشنبه
    عنوان کاربر
    کاربـــــــــــرفعــــــــــال
    میانگین پست در روز
    0.40

    Apple ipad 2

    Esteghlal

    Manoto1

    BMW

    091

    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,589
    سطح
    1
    Points: 1,589, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    101
    سپاس شده 241 در 99 پست

    بر سرزمین سوختگی


    پنداشتند خام
    کز سرگشتگان که پی ببرند و سوختند
    من آخرین درختم از سلاله جنگل
    آنان که بر بهار تبر انداختند تند
    پنداشتند خام که با هر شکستنی
    قانون رشد و رویش را از ریشه کنده اند
    خون از شقیقه های کوچه روان است
    در پنجه های باز خیابان
    گل گل شکوفه شکوفه
    قلب است انفجار آتشی قلب
    بر گور ناشناخته اما
    کس گل نمی نهد
    لیکن
    هر روزه دختران
    با جامه ساده به بازار می روند
    و شهر هر غروب
    در دکه های همهمه گر مست میکند
    و مست ها به کوچه ی مبهوت می زنند
    و شعرهای مبتذل آواز می دهند
    در زیر سقف ننگ
    در پشت میز نو
    سرخوردگی سلاحش را
    تسلیم می کند
    سرخوردگی نجابت قلبش را
    که تیر می کشد و می تراشدش
    تخدیر می کند
    سرخوردگی به فلسفه ای تازه می رسد
    آن گاه من به صورت من چنگ می زتند
    در کوچه همچنان
    جنگ عبور از زره واقعیت است
    و عاشقان تیزتک ترس ناشناس
    بنهاده کوله بار تن جست می زنند
    پرواز می کنند
    آری
    این شبروان ستاره روزند
    که مرگهایشان
    در این ظلام روزنی به رهایی است
    و خون پاکشان
    در این کنام کحل بصرهای کورزا است
    اینان تبارشان
    سر می کشد به قلعه ی دور فداییان
    آری عقاب های سیاهکل
    کوچیدگان قله الموتند و بی گمان
    فردا قلاعشان
    قلب و روان مردم از بند رسته است
    پیوند جویبار نازک الماسهای سرخ
    شطی است سیل ساز
    کز آن تمام پست و بلند حیات ما
    سیراب می شوند
    و ریشه های سرکش در خاک خفته باز
    بیدار می شوند
    اینک که تیغه های تبرهای مست را
    دارم به جان و تن
    می بینم از فراز
    بر سرزمین سوختگی یورش بهار
    Benita likes this.


    گاهی فقط باید لبخنـــد بزنــی ...

    سکــــوت کنـی و رد بشــی ...
    بــذار خیــال کنــن که نفهمیــــدی!
    .
    .

  14. 2 کاربر از پست مفید Sharareh سپاس کرده اند .

    Benita (پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۱),م.ه.د.ی (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲)

  15. Top | #8

    تاریخ عضویت
    ۹۱-آذر-پنجشنبه
    عنوان کاربر
    کاربـــــــــــرفعــــــــــال
    میانگین پست در روز
    0.40

    Apple ipad 2

    Esteghlal

    Manoto1

    BMW

    091

    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,589
    سطح
    1
    Points: 1,589, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    101
    سپاس شده 241 در 99 پست


    مجسمه فرودسی


    تناور صخره ای بر ساحل امید
    ستون کرده است پا داده است سینه بر ره توفان
    پی افکنده میان قرن ها طغیان
    دو چشمان خیره بر گهواره خورشید
    ستیز جزر و مد ها پیکر او را تراشیده
    ز برف روزگاران بر سرش دستار پیچیده
    غروب زندگی بر چهره اش بسیار تابیده
    که تا رنگی مسین در متن پاشیده
    بود دیری که برکنده است با چنگال در چشمان
    عقابی آشیانه
    که مانده جای آن چنگال ها بر روی کوهستان
    چو جای تازیانه
    نگاهش رنگ قهر پادشاهان دارد و فتح غلامان
    نگاه خیره بر دریا
    نگاه یخ زده بر روی اقیانوس و صحرا
    نگاهی رنگ پاییز و شراب و رنگ فرمان
    به زیر بام بینی بر فراز گنبد لب ها
    فراهم برده سر گل سنگهای بی بر کوتاه
    شیار افکنده همچون آبکندی بر جدار راه
    خزیده روی گونه همچو مه بر دامن شب ها
    شبی اینجا درون یک شب سوزان
    زمین لرزیده که بشکسته ساییده
    دهان بگشوده و یک چشمه زاییده
    برش بگرفته یک لب یک لب جوشان
    لبی کز بیخ
    افکنده تناور ریشه دشمن
    لبی آشتفشان جاوید رویین تن
    لب تاریخ
    لبی گور پلیدی ها ی اهریمن
    لبی چون کهکشان مشعل کش شب ها
    لبی سردار فاتح در بر لب ها
    لبی چون گل گل آهن
    خدای قهرمانی ها بر این لب خورده بس سوگند
    تن عریان شده این جا ستایشگر
    اگر چه چشمه زاینده ای باشد که دیگر نیست نوش آور
    ولی در عمق جانش حک شده خورشید یک لبخند
    Benita likes this.


    گاهی فقط باید لبخنـــد بزنــی ...

    سکــــوت کنـی و رد بشــی ...
    بــذار خیــال کنــن که نفهمیــــدی!
    .
    .

  16. 2 کاربر از پست مفید Sharareh سپاس کرده اند .

    Benita (پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۱),م.ه.د.ی (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲)

  17. Top | #9

    تاریخ عضویت
    ۹۱-آذر-پنجشنبه
    عنوان کاربر
    کاربـــــــــــرفعــــــــــال
    میانگین پست در روز
    0.40

    Apple ipad 2

    Esteghlal

    Manoto1

    BMW

    091

    نوشته ها
    197
    امتیاز
    1,589
    سطح
    1
    Points: 1,589, Level: 1
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    101
    سپاس شده 241 در 99 پست


    شعر آرش کمانگیر

    از
    سیاوش کسرایی


    برف می بارد؛
    برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
    کوه ها خاموش،
    دره ها دلتنگ؛
    راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...

    بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
    یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
    رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
    ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
    آنک، آنک کلبه ای روشن،
    روی تپه، رو به روی من ...

    در گشودندم.
    مهربانی ها نمودندم.
    زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
    در کنار شعله ی آتش،
    قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

    «... گفته بودم زندگی زیباست.
    گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
    آسمان باز؛
    آفتاب زر؛
    باغ های گل؛
    دشت های بی در و پیکر؛

    سر برون آوردن گل از درون برف؛
    تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
    بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
    خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
    آمدن، رفتن، دویدن؛
    عشق ورزیدن؛
    در غم انسان نشستن؛
    پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

    کار کردن، کار کردن؛
    آرمیدن؛
    چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
    جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

    گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
    هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
    در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
    نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛

    گاه گاهی،
    زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
    قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
    بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
    در کنار بام دیدن؛

    یا، شب برفی،
    پیش آتش ها نشستن،
    دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...

    آری، آری، زندگی زیباست.
    زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
    گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
    ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

    پیرمرد، آرام و با لبخند،
    کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
    چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
    زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:

    «زندگی را شعله باید برفروزنده؛
    شعله ها را هیمه سوزنده.

    جنگل هستی تو، ای انسان!

    جنگل، ای روییده ی آزاد،
    بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
    آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
    چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
    آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
    جان تو خدمتگر آتش ...
    سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

    «زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
    شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
    کودکانم، داستان ما ز آرش بود
    او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

    روزگاری بود؛
    روزگار تلخ و تاری بود.
    بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
    دشمنان بر جان ما چیره.
    شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
    بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
    زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
    روز بد نامی،
    روزگار ننگ.

    غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
    عشق در بیماری دل مردگی بیجان.

    فصل ها فصل زمستان شد،
    صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
    در شبستان های خاموشی،
    می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

    ترس بود و بال های مرگ؛
    کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
    سنگر آزادگان خاموش؛
    خیمه گاه دشمنان پر جوش.

    مرزهای ملک،
    همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان.
    برج های شهر،
    همچو بارو های دل، بشکسته و ویران.
    دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...

    هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
    هیچ دل مهری نمی ورزید.
    هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
    هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.

    باغ های آرزو بی برگ؛
    آسمان اشک ها پر بار.
    گرم رو آزادگان در بند؛
    روسپی نا مردمان در کار...

    انجمن ها کرد دشمن،
    رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛
    تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
    هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
    نازک اندیشانشان، بی شرم، -
    که مباداشان دگر روز بهی در چشم،-
    یافتند آخر فسونی را که می جستند...

    چشم ها با وحشتی در چشم خانه
    هر طرف را جست و جو می کرد؛
    وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد.

    آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
    مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
    گر به نزدیکی فرود آید،
    خانه هامان تنگ،
    آرزومان کور...
    تا کجا؟...تا چند؟...
    آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟»

    هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
    چشم ها، بی گفت و گویی، هرطرف را جستجو می کرد.»

    پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید.
    از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
    برف روی برف می بارید.
    باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

    «صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، -
    پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛
    دشت نه، دریایی از سرباز...

    آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
    بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
    باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

    لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
    دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
    کودکان بر بام،
    دختران بنشسته بر روزن،
    مادران غمگین کنار در.

    کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
    خلق، چون بحری برآشفته،
    به خروش آمد؛
    خروشان شد؛
    به موج افتاد؛
    برش بگرفت و مردی چون صدف
    از سینه بیرون داد.

    «منم آرش، -
    چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
    منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
    به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
    اینک آماده.

    مجوییدم نسب، -
    فرزند رنج و کار؛
    گریزان چون شهاب از شب،
    چو صبح آماده ی دیدار.

    مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
    گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
    شما را باده و جامه
    گوارا و مبارک باد!

    دلم را در میان دست می گیرم
    و می افشارمش در چنگ، -
    دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
    دل، این بی تاب خشم آهنگ ...

    که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
    که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
    که جام کینه از سنگ است.
    به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

    در این پیکار،
    در این کار،
    دل خلقی ست در مشتم؛
    امید مردمی خاموش هم پشتم.

    کمان کهکشان در دست،
    کمانداری کمانگیرم.
    شهاب تیزرو تیرم؛
    ستیغ سربلند کوه مآوایم؛

    به چشم آفتاب تاره رس جایم.
    مرا تیر است آتش پر؛
    مرا باد است فرمان بر.

    ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
    رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
    در این میدان،
    بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
    پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

    پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد،
    به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

    “درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
    که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
    به صبح راستین سوگند!
    به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
    که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
    پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند.

    زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
    که تن بی عیب و جان پاک است.
    نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
    نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

    درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
    نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

    «ز پیشم مرگ،
    نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
    به هر گام هراس افکن،
    مرا با دیده ی خون بار می پاید.
    به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
    به راهم می نشیند، راه می بندد؛
    به رویم سرد می خندد؛
    به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را،
    و بازش باز می گیرد.

    دلم از مرگ بی زار است؛
    که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
    ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛
    ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
    فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
    همان بایسته ی آزادگی این است.

    هزاران چشم گویا و لب خاموش
    مرا پیک امید خویش می داند.
    هزاران دست لرزان و دل پر جوش
    گهی می گیردم، گه پیش می راند.

    پیش می آیم.
    دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
    به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
    نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

    نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
    به سوی قله ها دستان زهم بگشاد:
    “بر آ، ای آفتاب، ای توشه ی امید!
    بر آ، ای خوشه ی خورشید!
    تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
    برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.

    چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
    چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جودارم،
    به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
    ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

    شما، ای قله های سرکش خاموش،
    که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید،
    که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
    که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
    که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
    غرور و سربلندی هم شما را باد!
    امیدم را برافرازید،
    چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
    غرورم را نگه دارید،
    به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

    زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
    تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
    به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
    هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.

    نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
    کودکان بر بام؛
    دختران بنشسته بر روزن؛
    مادران غمگین کنار در؛
    مردها در راه.
    سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
    ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
    کدامین نغمه می ریزد،
    کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
    طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
    طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

    دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز،
    راه وا کردند.
    کودکان از بام ها او را صدا کردند.
    مادران او را دعا کردند.
    پیرمردان چشم گرداندند.
    دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
    هم او قدرت عشق و وفا کردند.

    آرش، اما همچنان خاموش،
    از شکاف دامن البرز بالا رفت.
    وز پی او،
    پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»

    بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
    خنده بر لب، غرقه در رویا.
    کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
    در شگفت از پهلوانی ها.
    شعله های کوره در پرواز،
    باد در غوغا.

    “شام گاهان،
    راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
    باز گردیدند،
    بی نشان از پیکر آرش،
    با کمان و ترکشی بی تیر.

    آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
    کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.

    تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
    به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
    نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
    و آنجا را، از آن پس،
    مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.

    آفتاب،
    در گریز بی شتاب خویش،
    سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.

    ماهتاب،
    بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
    در دل هر کوی و هر برزن،
    سر به هر ایوان و هر در زد.

    آفتاب و ماه را در گشت
    سال ها بگذشت.
    سال ها و باز،
    در تمام پهنه ی البرز،
    وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
    وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
    رهگذر هایی که شب در راه می مانند
    نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
    و نیاز خویش می خواهند.

    با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
    می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
    می دهد امید،
    می نماید راه.»

    در برون کلبه می بارد.
    برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
    کوه ها خاموش،
    دره ها دلتنگ.
    راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...

    کودکان دیری ست در خوابند،
    در خواب است عمو نوروز.
    می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
    شعله بالا می رود پر سوز ...
    Benita likes this.


    گاهی فقط باید لبخنـــد بزنــی ...

    سکــــوت کنـی و رد بشــی ...
    بــذار خیــال کنــن که نفهمیــــدی!
    .
    .

  18. 2 کاربر از پست مفید Sharareh سپاس کرده اند .

    Benita (پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۱),م.ه.د.ی (یکشنبه ۰۶ بهمن ۹۲)

+ ارسال موضوع جدید

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. عاشقانه هایی از سید علی صالحی
    توسط sara_59 در انجمن شعرعاشقانه
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۳ آذر ۹۱, ۱۶:۵۵
  2. دانستنی هایی بسیار جالب در مورد حیوانات که نمی دانستید !!
    توسط b@r@n در انجمن دانستنی هاواطلاعات عمومی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۰ آذر ۹۱, ۱۰:۱۷
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۰۷ آذر ۹۱, ۰۸:۵۴
  4. روش هایی ساده و شگفت انگیز برای رسیدن به آرامش
    توسط admin در انجمن روانشناسی عمومی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۰۳ آذر ۹۱, ۱۸:۳۳
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۳۰ آبان ۹۱, ۲۲:۴۵

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter facebook rss
yahoo
طراحی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی

طراحی استایل از vbiran.ir

اکنون ساعت ۰۰:۲۳ برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

 


Content Relevant URLs by vBSEO